دو برادر بودند یکی سه دختر داشت و یکی یک پسر ، دست طبیعت پدر پسر زندگی را بدرود گفت . هنگام مرگش برادر بر بالینش حاضر شد و به او گفت : ای برادر چه سفارشی داری ؟ برادر گفت : تنها سفارشی که دارم این است که یکی از دخترانت را برای پسرم عروسی کنی . برادر قبول کرد .

مدتی از مرگ برادر گذشت ، یکی از دختران را برای برادرزاده اش عروسی کرد . پس از چند شب که از عروسی آن دو میگذشت . برادرزاده اصلا به دختر عمو توجهی نمی کرد .

دختر ماجرا را به مادرش گفت . مادرش او را نصیحت کرد ، دختر به خانه شوهر رفت ، اما چند روز دیگر ماند . اما شوهرش حتا با او حرف نمیزد . دختر ماجرا را به پدرش گفت . پدر گفت : شاید از این دختر خوشش نمی آید . او را طلاق داد و دختر میانه را برایش عروسی کرد . اما همان کاری که با دختر بزرگ میکرد با او هم میکرد . پدر دختر را طلاق داد و دختر کوچکش را برای او عروسی کرد .

دختر کوچک چون به خانه شوهر رفت ، باز همان رویه سابق را با دختر کوچک تکرار کرد . اما دختر کوچک برخلاف دو خواهرش از شوهرش تعریف و تمجید میکرد . به طوری که دو خواهرش از او بدشان آمد و بر او حسد بردند و پیش خود میگفتند ما قابل نبودیم که پسر عمیمان به ما توجهی نکرد .

دختر کوچک هر روز که شوهرش از خانه بیرون میرفت به شوهر میگفت : « شمع ، شمع دانه من ترا میخوام ، پسر عمو جان من ترا میخوام » و اگر چیزی از پسر عمو میخواست بعد از تکرار این شعر به پسر عمویش میگفت که فلان چیز را میخواهم و پسرعمو بدون اینکه حرفی بزند برایش میخرید . روزی خواهرانش به خانه او آمدند تا دوست داشتن شوهر خواهرشان را به چشم ببینند . دختر کوچک جلوی خواهران خود دوید و با چرب زبانی گفت : امروز شوهرم کمی کسالت دارد و در خانه مانده و سر کار نرفته است . از خواهران به گرمی پذیرایی کرد و در حین پذیرایی به خانه دیگر میرفت و کمی با رختخواب پهن شده تلپ ، تلوپ میکرد ، خواهران از غصه نفسشان در نمی آمد و خود را سرزنش میکردند که مگر ما لیاقت نداشتیم که پیر عمویمان به ما توجهی نمیکرد . خواهران رفتند و دختر تنها در خانه ماند .

چند روزی دخترصبر کرد و در اندیشه فرو رفت که بایستی به فکر چاره بود و معما را حل کرد . صبح زود که شوهرش از خانه بیرون رفت ، به دنبال او به راه افتاد . بعد از چندی به دامنه کوهی رسید . در دامنه آن باغی دلگشا دید ، شوهر را دید که داخل باغ شد ، او هم پشت سر او داخل باغ رفت . پری ای را در آن باغ دید که با شوهرش عشق بازی میکند . آن روز دختر سیبی از باغ چید و آن را به خانه آورد و در گوشه خانه گذاشت . روز دیگر به آنجا رفت و باز همان پری را دید که دست در گردن شوهرش انداخته و بازی میکند . سیبی دیگر چید و به خانه برگشت و در گوشه دیگر خانه گذاشت . روز سوم هم به باغ رفت و سیب دیگری آورد و در گوشه دیگری از خانه گذاشت که شاید بدین سبب شوهرش از این کار دست بردارد . اما شوهرش همین عمل را ادامه میداد . یک روز دیگر که به باغ رفت آن دو را دید که در زیر درخت خوابشان برده و آفتاب آنها را اذیت میکند . دستمالش را درآورد و طوری آن را روی درخت انداخت که جلوی نور خورشید را بگیرد و سیبی دیگر چید و به خانه برگشت . پری و پسر از خواب بیدار شدند ، پری چشمش به دستمال افتاد که بالای درخت بود . به پسر گفت : این دستمال را می شناسی ؟ پسر گفت : نه . پری گفت که این دستمال دختر عمویت میباشد که جلوی نور خورشید انداخته تا نور ما را اذیت نکند . با این عمل به ممن ثابت شد که او انسان خیلی باوفایی است و از امروز تو دیگر مال من نیستی و حق هم نداری به نزد من بیایی زیرا آن دختر 4 روز است که به این باغ می آید و نشانی آمدن او این است که 4 سیب در 4 گوشه خانه گذاشته تا شاید تو به آنها توجه کنی و دیگر پیش من نیایی .

پسر به خانه برگشت و سیب ها را دید ، به وفای زنش پی برد و او را تحسین کرد و به او محبت فراوان نمود و از نو با او عروسی کرد . آن دختر بعد از آن همه صبر و شکیبایی موفقیتش را برای پدر و مادر و خواهرانش بیان نمود .